امیررضا کامیار
دنبال کردن
کامیار ...

انگار هیچ عاشقانه ای به سرانجام نمی رسد... لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین ، رستم و تهمینه... داستان بیژن و منیژه وخسرو و شیرین را کنار بگذار.

 

 

خودمان را هم ببین...

این خودمان های گم شده را میگویم...

تو کشوری دیگر و من...

اینجا ایران است... همسایه صدایم را می شنوی؟

راستی دیروز در کوچه مان دیدمت...

بگو که باز گشته ای تا بمانی...

بگو نمی روی به آن دیار فانی...

بگو پاییز را درکنار من به عاشقی سپری خواهی کرد...

بگو... بلند تر بگو... 
دلم را برای عطر چارقدت تنگ نکن...

بمان و نرو...اما اگر رفتی...

قول بده که خواهی آمد...

اما هرگز نیا!

اگر بیایی همه چیز خراب می شود...

کوچه مان تشویش...

قلب من آتیش...
مردمان با نیششان می شوند هم کیش...

من مات و تو کیش...
قول بده که خواهی آمد...

 

۱ دیدگاه
کامیار ...

پاییز قدم زنان می آید...
ماییم که در تابستان غرق شده ایم...
ماییم که که خود را گم کرده ایم...
پاییز نیامده انتظار بهار را می کشیم...
آری ما نیست شده ایم...
در میان یک عمر عاشقانگی...
اما ندانستیم پاییز زیبا ترین عاشقانه است...
رفتن و آمدن دارد...
اما ماندن ندارد...
همیشه در گذر است...

همیشه در تکرار...

۶ دیدگاه
کامیار ...

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جانِ دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تابِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهریِ خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشکِ سلیمان نگر و غیرتِ جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم
بانگِ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا
#هوشنگ_ابتهاج

۳ دیدگاه
کامیار ...

برف و باران بزند فرق سرم
آه ای فرق سرم!
برق با داد زند از کمرم
آه ای داد کمرم!
از جفای تو بشکست خِنصِرم
آه اشاره خِنصِرم!
بی تو من پرنده شانه سرم
جانا شانه سرم!
با تو من یک تبری گاو سرم
آه از جنگ،سرم!
ز همه لطفت ریخت موی سرم
من جوانی لِغسَرم!
رفتی از دل و درآمد پدرم
آه حرف پدرم!


واژه نامه:

بدلیل سختی واژگان و انتقاد بعضی از دوستان واژه نامه زیر ضروری است.

فرق سر:بالای سر
خِنصِر:انگشت،انگشت کوچک
لِغسَر:کچل،انسان بی مو،انسان مو ریخته

۱۰ دیدگاه
کامیار ...

امروز
شیرینی از زندگیم پر کشید و رفت؛
حالا من،
پای قندان
قند می خورم،
که شاید برگردد
که شاید تلخی ها دمی شیرین شوند
اما
انگار نه انگار!

#امیررضاکامیار

۹ دیدگاه
کامیار ...

این دل که می گویند چیست؟که گاهی تنگ می شود،گاهی سنگ و گاهی هم مرده و بی رنگ!

دل که تنگ می شود ؛ قلب میگیرد،می میرد و در آخر آتشی سخت به خود می بیند!

سنگ که شود ؛ سخت می گیرد،درد می گیرد اما، از رو نمی رد!

نفس می گیرد ؛ دل می میرد،رنگ سیه به خود می گیرد!

و اما عجب جنگی سر می گیرد!

بزودی منتظر دکلمه این متن باشید :)

۵ دیدگاه
کامیار ...

کوچه ها منتظرند،بد به دلت راه ندهی!

مردمش تنگ نظرند،بد به دلت راه ندهی!

برخی هم پاک نظرند،خوش به دلت راه ندهی؟

دگران خوش منظرند،زنهار تو پا ندهی!

بدمنظران نیکوترند،به فکر بدی راه ندهی!

خسروان بی نظرند،فخر به دلت راه ندهی!

من تورا منتظرم،حسب بدی راه ندهی!

#امیررضاکامیار

۴ دیدگاه