این روزا حتی دیگه حال حضرت حافظ هم با وجود فال قهوه و امثال اون اصلا خوش نیست،دیگه چه برسه به من نوعی که هر روز و هر لحظه یه از خدا بی خبر پیداش میشه و جای منو تو دلت میگیره.

صبح دیوان دوست همیشگیمو باز کردم و خواستم باهاش درد و دلی کنم،هیچ نذاشت لب تر کنم،نشنیده و ندیده گفت:

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی/کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

اینطور که از قرار معلوم پیداست،من و این یار قدیمی خیلی خوب حرفای همدیگرو میفهیم؛

به قول گفتنی "هردومون یه دل گیر داریم و یه جون سیر"


«یکی شاخ نبات و یکی دل داده به باد»