سال ها پیش در یک روز پاییزی (حدود اوایل آبان ماه) کودکی بسیار نق نقو پا به جهان گذاشت (یا به قول معروف:چشم به جهان گشود)

خلاصه روز ها می گذشت و وی رفته رفته بزرگتر می شد تا اینکه در شش ماهگی به طوری کامل صحبت کرد و در هشت ماهگی به طور کامل راه می رفت که این خود برای بسیاری جای سوال دارد (انصافا از حق نگذریم واسه خودمم تعجبه :)

وی داستان ما بسیار دعوایی بود به طوری که نقل شده است کودکی از کودکان فامیل نمانده بود که بدست وی اشکش درنیامده باشد...

روز ها می گذشت ووی بزرگ و بزرگتر می شد تا اینکه هفت ساله شد و پا به جهانی دیگر گذاشت جهانی که او را با عجایب و نا دیده های بیشتری آشنا می کرد.

از کلاس دوم دبستان که رسما قلم بدست گرفت و جمله بندی می کرد علاقه بسیاری به نوشتن پیدا کرد.