امیررضا کامیار

دلنوشته ها و نمونه کار های یک قلب یخ زده

 امیررضا کامیار
من منزوی نیستم
من منزوی نیستم

امروز هم یکی از دوستانم با طعنه ای رو به سوی من کرد و گفت:(چقدر عوض شدی!) در جوابش گفتم:(چطور مگه؟) ادامه داد:
-قبلا ها خیلی پر سر و صدا تر بودی،الان ساکت تر شدی
-نه بابا اینطوری فکر میکنی
-راستش،راستش میدونی چیه؟!
من با تعجب گفتم:چیه؟خجالت نکش،بگو!
-احساس می کنم منزوی شدی!
.
.
.


حالا از همه این بحث ها بگذریم نمی شود گفت که حرف هایش ناراحتم نکرد.با اینکه کمی حرف هایش به من بر خورد ولی چند روزی می شود که ذهن مرا به تفکر وا داشته.
خودم نیز حس میکنم از دوران دبستان و اوایل راهنمایی و دوران شادی ام خیلی فرق کرده ام،
روح و روانم...
افکارم...
احساساتم...
برخوردم...
صمیمیت هایم ...
و ... و باز هم کلی وغیره هایی که مرا به ستوه می آورند.
به گذشته که نگاه می اندازم،می بینم من در دوران راهنمایی لشکری بودم شکسته خورده در میدان درس
اما...
اما وقتی که همه دوستی هارا کنار گذاشتم توانستم خود واقعی ام را میان همه گمشده های زندگی ام پیدا کنم و راه را دوباره پیش رو بگیرم و محکم تر بسوی هدفم حرکت کنم و به برخی از اهدافم هم
رسیدم و برخی ها را هم درحال تجربه و بدست آوردن میبینم.
درکل از خود رضایت دارم
اما،
اما نمیدانم این سکوت مبهمی که درون من لانه کرده چیست و چگونه میتوانم صمیمیت های گذشته را احیاء کنم
عجیب در عجبم!!!
فرار از این انزوا برایم سخت است،انگار با این موجود بی جان دستی داده ام که آینده ام را قوی تر تضمین می کند
اما رفاقت هایم چه؟
رفیق هایم چه؟

شنیده ام که مزدوج شده است«اتحاد مزدوج»

چندی است که شایعاتی را به دوش می کشد.شاید هم در خیال من شایعه شده اند اما واقعیت دارند یا که نه، شاید واقعا حرف پوچی بیش نیستند.

هرچیز که باشد می گویند مزودج شده است،شاید هم نه ، اینگون به گوش من رسانده اند.

اگر بخواهم اورا مزدوج در نظر بگیرم اینگونه خواهم تصور کرد.

عجب اتحادی است این مزودج!

از ته دلم به این اتحاد احساس دارم اما افسوس از آنکه هیچ نامی از من در این اتحاد وجود ندارد.

هر چند شنیده ام که مزدوج شده است اما هنوز هم تنها می چرخد و با یک نگاه خاصی به من خیره شده و نگاهم می کند.دوباره احساس در چشم هایش موج می زند اما من از ترس اینکه نکند واقعا مزدوج شده باشد حتی به او نزدیک هم نمی شوم،هرچند چند سالی است که افکار و خاطراتش فقط برای من است،اما هنوزم که هنوز است ولی از کنارش رد می شوم احساساتم در نگاهم دخالت می کنند.

نذر دل کرده ام

نذر دل کرده ام! حاجتی دارم!بد گرفتارم!نه یک درد دارم هزارم!هر چند آرام ندارم!بزرگی،شرف و عزت و احترام نه،بلکه جرم ها دارم!لیک دلگرم به روزگارم!از خدایم خواسته ها دارم!لاجرم بی قرارم،هرچند که از مکارم خدا خبر دارم!

نذر دل کرده ام و گر حق رسیدن روا داند،قصد آن دارم که محتاج مال و اموال بر زمین نگذارم. 

سلام یه حاجت دارم و نذر کردم که اگه به حاجتم برسم به ارزش یک میلیون تومان برای کودکان مدرسه ای نیازمند وسایل مدرسه بگیرم

دعا کنید

قلم است که سنگین شده

مشکل از گفتار من نیست،از دستم هم نیست،چشم هایم هم عیب و نقصی ندارند،تازه عینک های زنگاری و خاک گرفته ام را نو کرده ام،جوهر قلمم هم فعلا تمام نشده،برگه های دفترچه یادداشت هایم هنوز سفیدند و رنگ و رخی آفتاب ندیده دارند،هنوز ناگفته هایم بسیارند،احساساتم در حال کهنه شدنند.

آری گفتم که مشکل از دست من نیست قلم است که سنگین شده.

این گون زندگی خواهم کرد

بی روح اما بی درد ، پر فتوح اما سرد ، در صبوح اما بی خرد ، ساده لوح اما در تمرد ، مذبوح اما گُرد ، در وضوح اما در خود ، مطروح در تجرد ، همچون نوح در رود ، مقبوح لیک همدرد ، مجروح ، مشروح لیک کوه. تا رسد آن روزی که گویند آن مردک مُرد.

من با این همه خوبم!
من با این همه خوبم!

سلام اینم یه اثر کاملا اختصاصی از خودم که شعر و نثرش بزودی در کتاب اشعارم منتشر میشه امیدوارم خوشتون بیاد 

 

سال هاست که با درد های مختلف زیسته ام.درد رفتنت ، درد نبودنت ، درد نداشتنت و کلی درد دیگر...
آنقدر زندگی ام با این درد ها اخت شده که اگر نباشند،دردمندم.
سنگینی سختی های دیگر بر روی شانه هایم حس نمی شوند.
مدتی می شود که سلول های تنم با ویروس ها آشتی کرده اند.
چندی است قرص های خواب آور از خواب بیدارم میکنند و آلارم ساعت،خواب.
کوتاه زمانی است که صدای کلاغ دلنشین شده است و آرامش به همراه دارد اما صدای بلبل...
سیاهی را دوست دارم،سفیدی برایم سیاهی است.
کابوس هایم شیرین اند،رویاها تلخ.

من با این همه خوبم!
تو چطور؟!

از یـــاد تو بیــمارم ای چـشمه نور/تا عمـــر مـرا باشد باشـم مــستور
بد شور مرا باشد با شورش دل/شورش به چه ها مانـد از این همـه جور؟
از عشـق چـه ها گـفتم از یـار چه ها/من مشتعل عشـــقم اما تـو قصور
با درد ، دردمنـدم و با عـشـق،آوار/از درد دوایـت نـشــوم مـن دلــخور
از نــای و نـوای یار خوشـتـر نـبود/از نای توی بـلبـل مــارا چه حــضور
من باهـمه ی گیــتی مشکین شدم/از سیـاهی دنیــا عشق گشت گنجور
ای دُرد که چون نوشی یا نوش چو دُرد/با این همه درد عشق یک باده بخور
ای چیره به عشـق،عاشق این عـالم باش/من پیـر مـغانم بر عشـقت مجبور
من دردمنـدم و درد جـان مـن است/مـن با این همه خوبم،اما تـو چطور؟

 

 

 
بزودی این شعر به شکل دکلمه نیز منتشر خواهد شد
 
هرگونه کپی برداری حرام است

سفر سفر عشق است
سفر سفر عشق است

به خواب دیدم که افطاری دهم.درکنار آن اعتباری به درست آورم.
خواب را با بن سیرین گفتم.گفت:
دلیل است مال و نعمت یابد و کنیزکی صاحب جمال بخرد. اگر آن سفره چرکین بود، دلیل که آن کنیز زشت بود. اگر بیند سفره پرنان و نعمت داشت، دلیل است از کنیزک منفعت یابد.

با ابراهیم کرمانی میان گذاشتم گفت:
دیدن سفره درخواب، دلیل بر سفری بود با منفعت و هر چند سفره در خواب نیکوتر و بزرگتر بیند، دلیل که منفعت آن بیشتر بود. اگر کوچک و تهی بیند، دلیل است که منفعت آن کمتر باشد.

امام علم و عرفان امام صادق نیز این چنین گفت که:
دیدن سفره درخواب بر چهار وجه است.
اول: کنیز. دوم: خدمتکار. سوم: سفر. چهارم: کسب و معیشت.

منوچهر مطیعی تهرانی نیز این چنین روایت کرد که:
سفره در خواب همان است که در بیداری یعنی خوان گسترده ای است که در آن نعمت های بسیار نهاده اند. سفره نعمت است و خیر و برکت. اگر در خواب ببینید که سفره ای بزرگ پیش روی شما گسترده اند یا سرمیزی نشسته اید که انواع غذا ها روی آن هست خواب شما خبر می دهد که به نعمت می رسید ولی حق انتخاب دارید.از سفره هر کس به قدر شکمش غذا می گیرد و می خورد این خواب نیز می گوید به نعمت می رسید ولی به اندازه سهم خودتان حق برگزیدن دارید و باید انتخاب کنید. اگر دیدید سفره ای پر از غذاهای رنگارنگ گسترده اند و شما فقط نان و پنیر و سبزی گرفتید سهم شما از نعمت ها اندک است یعنی به جائی می رسید که امکان این است که خیلی زیاد متمتع و متنفع می شوید اما نصیب و سهم کمی می برید. اگر در خواب دیدید سفره ای محقر و کوچک پیش روی شماست نعمت مختصری حاصل می کنید. چنانچه ببینید که بر سفره ای نشسته اند و دیگران نیز هستند و می خورند و می ریزند خواب شما خبر می دهد شما ناظر اتلاف پول و سرمایه ای خواهید شد و کسانی هستند که به نا حق چیزهائی را تصاحب می کنند. اگر آن ها را در خواب بشناسید در بیداری بیگانه هستند و اگر نشناسید در بیداری آشنایان شما این تجاوز را انجام می دهند. اگر در خواب سفره ای چرک و کثیف ببینید که بر آن غذاهای نیکو نهاده اند از راه غیر صحیح سود می برید و چنانچه سفره تمیز و درخشنده باشد و غذائی کثیف بر آن نهاده باشند تعبیر خلاف آن است.چنانچه سفره را بتکانید مالی را هدر می دهید اگر چه چیزی در آن سفره نباشد. برخی از معبران قدیمی نوشته اند تکاندن سفره بذل و کرم است. سفره گستردن برای دیگران سودرسانی است و اگر کسی پیش روی شما سفره گسترد، به اندازه وسعت سفره به شما سود می رساند و همین تعبیر را دارد اگر کسی سفره را از پیش روی شما جمع کند یعنی او مانع سود بردن شما می شود. رنگ سفره باید سفید باشد و چنانچه رنگ های غیر طبیعی داشته باشد نیکو نیست.


اما هیچ یک معبر خوبی نبودند.
دل در خلوتی مرا صدا زد و در گوشم نجواکرد:
که مال داری،خوشبختی داری و همه و همه و همه،اما عشق نه.
سفر سفر عشق است

به عشق خواهی رسید عشقی که در سیر سفر می باشد

عشق در کنار توست اما تو از آن غافلی

آری خداهم هست