امیررضا کامیار
دنبال کردن
کامیار ...

در سرم شوره زار جای دارد،بی آب اما با علف؛ترسم از آن است که روزی علف ها نیز بخشکند و من بمانم و شوره زاری که تنها آفتاب را انعکاس می دهد.

در زیر خاک شوره زار چرب من،یک دنیا سودا و خیال نهفته است که همان به که نهفته بمانند...

شاید اگر می شد از شوره زار فرق سرم،که تمام سخنم از اوست نمک استخراج کنند نه تنها الان بزرگترین معدن تجدید پذیر نمک بودم، بلکه آنقدری جیب هایم پر از چرک و شوخ می شد که می توانستم همان علف هارا هم حفظ کنم... و شاید دامپروری هم تاسیس می کردم...

به این هم قانع می شدم اگر می شد از چربی هایش عصاره گرفت و روغن طبیعی جانوری تولید کرد،جالب نیست؟!

می دانم که الان مرا تحسین می کنید و می گویید چه فکر متفکری دارد!شاید هم با این تحسین اندکی لبخند و پوز خند هم همراه باشد...

خلاصه اش کنم،آنقدر این شوره زار زیباست که در گرمای تابستان از آن برف می بارد،برای خود آسمانی است...!

مگر ممکن است؟!شوره زار؟برف؟آسمان؟

بگذریم همه این هارا گفتم که در آخر بگویم "عجب قدرتی که آفریدگار دارد"

(: :)

 

1398/7/14

۲ دیدگاه
کامیار ...

دوستت دارم

برای همین است که دلم برایت تنگ می شود

لک میزند

اما کاری از دستش بر نمی آید...

راستی دل که دست ندارد!؟

خلاصه داشتم میگفتم

آری آنقدر دلتنگت میشوم که گاهی میخواهم یک دل سیر نگاهت کنم

اما نمی دانم من سیر نمی شوم چرا؟

 

۴ دیدگاه
کامیار ...

انگار هیچ عاشقانه ای به سرانجام نمی رسد... لیلی و مجنون ، فرهاد و شیرین ، رستم و تهمینه... داستان بیژن و منیژه وخسرو و شیرین را کنار بگذار.

 

 

خودمان را هم ببین...

این خودمان های گم شده را میگویم...

تو کشوری دیگر و من...

اینجا ایران است... همسایه صدایم را می شنوی؟

راستی دیروز در کوچه مان دیدمت...

بگو که باز گشته ای تا بمانی...

بگو نمی روی به آن دیار فانی...

بگو پاییز را درکنار من به عاشقی سپری خواهی کرد...

بگو... بلند تر بگو... 
دلم را برای عطر چارقدت تنگ نکن...

بمان و نرو...اما اگر رفتی...

قول بده که خواهی آمد...

اما هرگز نیا!

اگر بیایی همه چیز خراب می شود...

کوچه مان تشویش...

قلب من آتیش...
مردمان با نیششان می شوند هم کیش...

من مات و تو کیش...
قول بده که خواهی آمد...

 

۱ دیدگاه
کامیار ...

پاییز قدم زنان می آید...
ماییم که در تابستان غرق شده ایم...
ماییم که که خود را گم کرده ایم...
پاییز نیامده انتظار بهار را می کشیم...
آری ما نیست شده ایم...
در میان یک عمر عاشقانگی...
اما ندانستیم پاییز زیبا ترین عاشقانه است...
رفتن و آمدن دارد...
اما ماندن ندارد...
همیشه در گذر است...

همیشه در تکرار...

۶ دیدگاه
کامیار ...

این دل که می گویند چیست؟که گاهی تنگ می شود،گاهی سنگ و گاهی هم مرده و بی رنگ!

دل که تنگ می شود ؛ قلب میگیرد،می میرد و در آخر آتشی سخت به خود می بیند!

سنگ که شود ؛ سخت می گیرد،درد می گیرد اما، از رو نمی رد!

نفس می گیرد ؛ دل می میرد،رنگ سیه به خود می گیرد!

و اما عجب جنگی سر می گیرد!

بزودی منتظر دکلمه این متن باشید :)

۵ دیدگاه
کامیار ...

مست این بهار و باز هم باتو یار/خوش ز این عید و تمنای قرار
چون خوشیم از این همه حال نکو/می کنیم با یاران عشق اختیار
مهرگردون را به عشق بلوا کنیم/خوش به امروزیم نه فردای فرار
خوش بود امسالتان یاران هوار/خوش بوید و رستگار و کامیار

#امیررضاکامیار

امیدوارم سال خوشی رو سپری کرده باشید

و سالی که پیش رو دارید هزاران هزار مرتبه بهتر از امسال در زیر سایه لطف خدا و در کنار خانواده براتون باشه

آرزوی بهترین هارو براتون در سال نو دارم

امیررضاکامیار

۳ دیدگاه
کامیار ...

چندی می شود که نیستم،کمیاب و نا پیدا...گه گاه به بیان سری میزنم و پیام ها و برخی از نوشته های دوستان را چک می کنم.
سرم و شلوغ و ذهنم بد درگیر است که آیا زندگی میکنم؟یا...
یا تلاش می کنم تا زنده بمانم.
قطعا این جمله سرگذشت زندگی اکثر ما انسان هاست.
در سرزمینی که خاک کوروش نام دارد انسان هایش از راه و آیین کوروش به دورند اما همچنان ادعا دارند.چشمان مردان سرزمین من نه تنها حجاب و پوشش زنان سرزمینم نیست بلکه،چشمان مردان
این سرزمین عاملی بر فساد و زنان این مرز و بوم در عین تاهل در تجرد به سر می برند...
زبان نه تنها قاصر نیست بلکه ربان بعضی ها آنقدر دراز شده که به قول سید میثم حسینی "این شهر عجب زبان درازی دارد"
ولی من در هنوز در انم که فراز می گفت:(ای قافیه ها زبان درازی نکنید)

راجب این همه بلوا هیچ نمی گویم و ترجیحا سکوت پیشه می کنم اما...
اما
من را آن جوانی می سوزاند که شب ها با سگان در رقابت یافتن تکه ای از آن زباله دانی است که حتی تصورش هم قلبم را آزار می دهد.

و اینگونه دنیا نامردی می کند و ما راهی جز زنده ماندن نداریم.

ما زندگی نمی کنیم!زنده می مانیم...!

۵ دیدگاه