امیررضا کامیار
دنبال کردن
کامیار ...

در سرم شوره زار جای دارد،بی آب اما با علف؛ترسم از آن است که روزی علف ها نیز بخشکند و من بمانم و شوره زاری که تنها آفتاب را انعکاس می دهد.

در زیر خاک شوره زار چرب من،یک دنیا سودا و خیال نهفته است که همان به که نهفته بمانند...

شاید اگر می شد از شوره زار فرق سرم،که تمام سخنم از اوست نمک استخراج کنند نه تنها الان بزرگترین معدن تجدید پذیر نمک بودم، بلکه آنقدری جیب هایم پر از چرک و شوخ می شد که می توانستم همان علف هارا هم حفظ کنم... و شاید دامپروری هم تاسیس می کردم...

به این هم قانع می شدم اگر می شد از چربی هایش عصاره گرفت و روغن طبیعی جانوری تولید کرد،جالب نیست؟!

می دانم که الان مرا تحسین می کنید و می گویید چه فکر متفکری دارد!شاید هم با این تحسین اندکی لبخند و پوز خند هم همراه باشد...

خلاصه اش کنم،آنقدر این شوره زار زیباست که در گرمای تابستان از آن برف می بارد،برای خود آسمانی است...!

مگر ممکن است؟!شوره زار؟برف؟آسمان؟

بگذریم همه این هارا گفتم که در آخر بگویم "عجب قدرتی که آفریدگار دارد"

(: :)

 

1398/7/14

۲ دیدگاه
کامیار ...

شاید سوراخ های جوراب هایم از دور خنده دار باشند،اما تلخی گریه شان را من می فهمم!

شاید وصله های شلوار هایم زیبا و رنگی باشند،اما خاکستری وجودشان را من می فهمم!!

شاید پاییز سرشار از تغییر باشد،اما تکرار را من می فهمم!!!

 

راستی گفتم پاییز؟!دیروز بقچه لباس های پاییزی ام را باز کردم،نگاهم به بلوز کاموایی ام افتاد؛6ساله بود،یا نه اگر بخواهم بهتر بگویم سالگرد ششمین سالی بود که با من قرار بود همراه شود.دیگر آستین هایش خیلی کوتاه شده بود؛تا آرنج!!

شاید من بزرگ نشده بودم،او از شرمدگی کوتاه شده بود...

شرمنده از اینکه شاید نتواند امسال تا بهار دوام آورد...تقصیری هم نداشت،تار و پود وجودش،بند بند بافتش، همه خسته بودند.اما با ابن همه معرفتش بود که اجازه نمی داد دست از مقاومت بر دارد؛مقاومت تا نو شدن و مقاومت در برابر سرمای وجود تا شاید از مغز استخوانم فراتر نرود...

موعد بازنشستگی بود،اما جیب های بلوز کاموایی،بعد از سال ها باز هم خالی بود...

با همه اینها شاید مرگ وجودم بتواند بازنشستگی همه لباس هایم باشد...

البته همه به جز لباس سفید...

شاید...

 

1398/7/13

۳ دیدگاه
کامیار ...

امروز
شیرینی از زندگیم پر کشید و رفت؛
حالا من،
پای قندان
قند می خورم،
که شاید برگردد
که شاید تلخی ها دمی شیرین شوند
اما
انگار نه انگار!

#امیررضاکامیار

۹ دیدگاه