امیررضا کامیار
دنبال کردن
کامیار ...

چند وقتی هست مسجد محله مون رو دارن تعمیر میکنند.
چند روز پیش ساعت 9 شب داشتم می رفتم آشغالا رو بندازم سر کوچه!!!یه سیدی هست سر کوچه میشه خیلی پاک و سادست... فکر کنم 70 سال داشته باشه.بدلیل تعمیر های مسجد نشسته بود روی بلوار خاکی سر کوچه نماز میخوند ولی به سمت قبله نه...

داشت به طرف غرب نماز میخوند...

وقتی که داشتم میرفتم آشغالارو بندازم خیلی خجالت کشیدم و نتونستم برم بگم...

برگشتنی دیدم نمازشرو تموم کرد...پا شد...ایستاد...

با خجالت،جلو رفتم...قبه رو بهش نشون دادم و گفتم آقا سید:«قبله این طرفه!»

یه خنده پر معنایی کرد... از خجالت داشتم عرق می ریختم یا به قول گفتنی آب می شدم...سرمو پایین گرفتم

بعد از چند لحظه سید گفت:«میدونم!»...گفتم:«آخه!؟»

گفت:«پسرم...نمازی که قراره با قبله درست باشه نماز نیست...بت پرستیه!»

همینو گفت و رفت

حالا من تو این واقعیت محض موندم ... که سجده کردم اما،قبله ام خدا بوده یا ...

 

۴ دیدگاه
کامیار ...

«بکوشید از در تنگ داخل شوید.دری که به تباهی منتهی می شود، فراخ و راه آن گسترده است و بسیاری به این و می روند.دری که به حیات منتهی می شود، تنگ و راه آن باریک است و عده اندکی آن را می یابند.»

این متن بخشی از متن کتاب در تنگ از نویسنده بزرگ آندره ژید است...

خواندن حدود 28 اسفند آغاز شد 22 صفحه خواندن در یک روز اما ناگهان بدلیل مشغله های کاری و درسی همه چیز در آغاز فصل دو متوقف شد.

اما 25 بهمن 1397 دوباره تو راه سفر کتاب رو باز کردم و خوندم و خوندم.

خوندن ادامه داشت

داستان عشقی نا متناهی که هیچگاه به ثمر ننشست

عشقی الهی که پایانی تلخ داشت.

حتما بهتون پیشنهاد میکنم مطالعه کنید چون کتاب فوق العاده ای هست

۱ دیدگاه
کامیار ...

خیلی وقت بود دوست داشتم چرخ سواری کنم،یه چند وقتی گذشت.  دوباره مُخم تاب برداشت که برم چرخ رو دربیارم و برم بگردم.

رفتم چرخ رو برداشتم بزن به دل کلاس درس و خیابون و...

خلاصه چن روزی بود داشتم کیف میکردما کیف

تا اینکه دیروز نه،پریروز با یکی از دوستام تو پارک قرار داشتیم و من میخواستم برم جزوه ازش بگیرم.آقا چشتون از این روزا زیاد ببینه که برید پارک.ما رفتیم پارک یکم گپ زدیم و بعد به پیشنهاد دوستم رفتیم شیر موز بستنی بخوریم.

آقا همش تا اینجا خوب بود. رفتیتم شیرموز بستنی رو هم قورت دادیم.

گفتم دیگه کافیه الان حدود یه ساعت بیرونیم ازش جزوه هارو گرفتم و داشتم برمیگشتم خونه که...

دیگه از اینجا به بعدشو چشم هیچکی نبینه...

داشتم با چرخ میرسیدم خونه که سر یه پیج یه لحظه جزوه از دستم سُر خورد دستم رو از رو فرمون چرخ برداشتم تا جزوه رو بگیرم یهو جلوم یه 405 ظاهر شد.مستقیم رفتم رو کاپوتش.

آقا شانس آوردیم نه به اون چیزی شد نه به من...

ولی خدایی آدم مودبی بود هعی میگفت بهت چیزی نشد که؟!

اگه سرعتش یکم زیاد بود من دیگه در قید حیات نبودم.

ولی خداروشکر چیزی نشد.

+هنوز خانوادم نمیدونن قصدم ندارم بگم چون اگه بگم یه بلبشو و غوغا به پا میکنن

۲ دیدگاه